تبليغاتX
روزهای سورنا چطور میگذرد؟

هر روز بد تر از دیروز !!

هر روز بدتر از دیروز ،دیینگ دییینگ !!


خب دیروز در حالی که با بعضی از دوستان رفته بودیم کوه،دچار آسیب دیدگی از ناحیه گردن شدم.البته این اصلن در مقابل اتفاقاتی که امسال برام افتاده قابل مقایسه نیست.دیروز که کوه بودیم با خبر شدم که مایکل جکسون مرده!


و این آب سردی بود بر روی من!من خیلی این روزا روحیم خوبه که چنین اتفاق وحشتناکی برای فیوریت سینگرم باید بیفته!خیلی خبر های خوبی به گوشم میرسه که این یه خبر بد باشه؟

من در حد نابودیم یعنی..چندین اتفاق وحشتناک بد در این ماه نابودم کرده!!


همین دیگه،حوصله آپ کردنم ندارم چند ماهه!

!! نوشته شده توسط سورنا | 21:38 | شنبه ششم تیر 1388 •

تغییر!

امروز با آرمینا صحبت میکردم متوجه شدم اونم نظرش اینه که خیلی ها تغییر کردن.نمیدونم چرا شاید نشونه ای از بزرگ شدن باشه.


خیلی خستم امروز ولی خب نمیدونم چرا دوست داشتم حتمن آپ کنم.


از این به بعد متوجه تحولی درون من میشید.میخوام سر حال تر باشم از این به بعد.چرا سر زنده نباشم؟یعنی اصن دلیلی داره تو خودم باشم همیشه؟


و اینکه میخواستم یه بار دیگه بگم که همه دوستانم رو دوست دارم!عاشقتونم پسرا و دخترا!


همین!

!! نوشته شده توسط سورنا | 22:16 | سه شنبه یازدهم فروردین 1388 •

استاديوم؟

خيلي ها بهم ميگن رواني..خيلي ها بهم ميگن خل و چل!اسمش رو هر چي ميخوايد بذاريد بذاريد ولي آدم بايد هر چيزي رو كه ميتونه تجربه كنه!


جمعه رفتم استاديوم..بد نديدم يه توضيح كلي از اين سفر( :))‌‌ )بدم!


------------------

ساعت دو شب چشمام ديگه باز نميموند..به زور دنبال يه كاري ميگشتم كه سرم گرم بشه و خوابم نبره ولي هر چي گشتم كاري پيدا نشد.از ساعت 1 شب تا 2 شب داشتم تعداد ملكول هاي سقف خونمون رو ميشمردم!:))

خلاصه رو همون خوابيدم و موبايلم رو گذاشتم تا ساعت 4 زنگ بزنه!تا چشمام رو گذاشتم رو هم مث برق خوابم برد..انگار فقط منتظر بود من چشمام رو بذارم رو هم!

ساعت 4 گوشيم شروع كرد به زنگ زدن..اول گفتم ولش كن باب خوابم مياد و نميتونم برم..موبايلو خاموش كردم و دوباره چشمام رو گذاشتم رو هم ولي خوابم نبرد.هر جور فك كردم ديدم نميتونم نرم.پس پاشدم و يه پتو و مقدار خوراكي برداشتم به طرف آرياشهر به راه افتادم تا با يه ماشيني چيزي به استاديوم برم!(حالا اينم بدونيد كه من تا حالا تو عمرم 4 صبح رو نديدم مگر اينكه از شب قبلش تا اون موقع بيدار بوده باشم..خودم شاخ در آورده بودم چه برسه دوستان و خانواده :))‌‌  )

با يه ماشين رسيديم در شرقي استاديوم..من با پرچم استقلال و لباس آرش برهاني(استقلال حمله..آرش بايد گل بزنه..كلا عاشق آرشم من)از ماشين پياده شدم..حالا اينو تصور كنيد كه حدودا پنجاه لنگي دارن ميرن تو و من تك استقلالي تو اون جمعم..اول گفتم بهتره كه توجه نكنم و راه خودمو برم..يه ذره كه راه رفتم احساس كردم كه همشون به من خيره شدن و سرم رو كه بالا گرفتم ديده آره واقعا دارن خودشونو آماده ميكنن مارو بزنن.منم تو اون لحظه جوگير شدم و گفتم اگر در برم خيلي ضايع ست..راه خودمو ميرم..فوقش 5 تا ميزنم 50 تا ميخورم ديگه!:D

از شانس ما اوليش به خير گذشت..چون گويا يه سري استقلالي اين صحنه رو ديده بودن و از اونور به كمك من اومدن(30 نفري بودن)خلاصه خيلي گرم باهام برخورد شد كه اينقد شاخم و در نرفتم و اينا ولي نميدونستن كه دست و پام داشت مي لرزيد!:))

يه كوتاه از ورود به ورزشگاه ميگم و ميرم سراغ خود ورزشگاه!

1)اينا مگه نگفتن ساعت 6 بليت ميفروشن؟ساعت 5 كه من اونجا رسيدم كلي بليت به فروش رسيده بود كليم رفته بودن تو نشسته بودن..من شانس آوردم دوستام برام جا گرفته بودن.

2)رفتم به طرف گفتم بليت جايگا بده..گفت هشت تومنه!ناگهان فكم چسبيد ته آسفالت..به سرعت برگشتم و رفتم اونور تا بليت 4 تومني بگيريم برم روبه روي جايگاه..هشت تومنم كجا بود من آخه؟راه دزدي رو ياد گرفتن ديگه!

3)از همون اول دو طرف به هم به شدت فحش ميدادن و درگير ميشدن ولي من خيلي آروم بليت گرفتم و رفتم ورزشگاه..انگار دارم ميرم مهموني مثلن.ولي تو ورزشگاه نتونستم جلوي خودمو بگيرم و با عرض پوزش از تمام دوستان لنگيم هر چي تو دهنم بود بهشون گفتم و اينا!:))

-----------------

آقا ما حدودا 5 نشستيم كنار دوستمون..گفتيم بهتره چند ساعتي بخوابيم تا خسته نباشيم موقع بازي ولي مگه ميشد؟اينقد داد و بيداد كردن كه واقعا دهن مارو صاف نمودن..صندلي هاي ورزشگاه هم كه در حد اينه كه فقط بگن يه تيكه پلاستيك اونجا هست.مگه ميشد خوابيد؟كمرم نابود شد آخرم 2 دقيقه نخوابيدم!

خلاصه من و رفيقم هر چي سعي كرديم حوصلمون سر نره نشد..هر ده دقيقه شعار ميداديم البته ها ولي خب كلا حوصلمون زياد سر ميرفت.شروع كرديم به شمردن چمن هاي ورزشگاه..من حدودا به ده هزار رسيده بودم فك كنم!!!!!

ساعت 12 شد و دو ساعت مونده بود به بازي..لنگي ها رفتن از دستشوئي سراميك با ناخن كندن اومدن پرت كردن به طرف ما..يه دفعه ميديدي يه چيز سفيد از بالا سرت داره ميره يا ميخوره بغلت!دو سه نرم نابود شدن اونو وسط..البته ما هم كم نياورديم و خب تركوندميشون!

تو اين بين پشتيه من يه جك جالب گفت كه واقعا تو اون شرايط واقعا جالب بود!

(رشتيه دو تا زن ميگيره..بهش ميگن چرا دو تا زن گرفتي؟ميگه شايد يه بار فاميل و دوستان با هم اومدن مهموني :)))) ...با عرض معذرت از شمالي هاي عزيز)

و خب بعدم كه بازي شروع شد..من يه سري نكات ديگه رو ميگم و اين آپ رو به پايان ميرسونم!

1)اين بازي به نظر من تباني بود..البته اين نظر من نيست.نظر هر پرسپوليسي و استقلالي كه من باهاش در ارتباط بودم و فقط عده كمي كه پرسپوليسم هستن مخالفن.اگر بخوايم منطقي نگاه كنيم فصل پيش حق پرسپوليس بود ببره و اين فصلم ما واقعا قوي تر بوديم.اين مساوي باعث ميشه كه خيلي ها ديگه نرن دربي رو و به نظرم 80 هزار نفرم پر نميشه دربي بعد!

2)انصافا استقلاليا بيش از 10 برابر پرسپوليسي ها تشويق كردن..خداييش داره ميگم!شايد ميدونستن كه اين بازي شانسي براي برد ندارن!

3)وقتي استقلال گل زد..ملت آبي دل از استرس زياد اينقد سيگار كشيدن كه يه دود غليظ طرف ما رو گرفته بود..منم كه آلرژي دارم و خب سرم داشت ميتركيد ولي خب با اين حال حسابي تشويق كردم!

4)ليدر طرف ما خيلي جالب بود..وقتي ما گل زديم شروع كرد به تهديد كردن..اگر تشويق نكني و گل بخوريم بيرون پيدات ميكنم و كارتو ميسازم..دربست ميگيرم ميبرمت اهم اهم و خلاصه هزاران فحش ديگه!

5)دقيقه 90 قرمز ها از استاديوم رفتن بيرون خيلي شاكي منتظر بودن ما بياييم و دعوا كنن ولي وقتي 92 گل زدن به سرعت در رفتن..جوري كه وقتي ما اومديم بيرون از استاديوم 100 نفرم لنگي نبود كه اونام به شدت كتك خوردن!

6)شعار هاي جالبي ميدادن ملت(لطفا دختر و پسر هاي كم جنبه نخونن..چون فحش داره.برن گزينه بعدي مستقيم):

غصه نخور..فداي سرت..داداش سيا ميذاره درت

لنگي پاره پاره..اهم تو اهم خوارت!

قسم به هر چي مرده..پرسپوليسي نامرده..لنگي مياد استاديوم..3 تايي بر ميگرده!

واحدي بگو چرا رنگ پريده؟نكنه باز دا** ننت فهميده؟

7)به نيكبخت خيلي فحش داديم و اونم اومد به سمتمون تعظيم كرد.

8)جلويي من از شمال اومده بود..اين از ساعت 5 اونجا بود و خوابيد و بعد بازي بيدار شد..ته خنده بود!:))))))))))

9)بغل دستي من اشكش در اومد.راننده كاميون بود و ميگفت 3 روزه از بندرعباس داره مياد و نخوابيده..سه روزم بايد برگرده و كلا به خاطر اين بازي يه هفته نبايد بخوابه!دلم خيلي سوخت به حالش!

------------

قلعه نوعي چه شد؟(حتما اينو تا آخر بخونيد..جالبه!)

بیست و چهار ساعت پس از تساوی

وينگادا مي‌خواهد با امير صحبت كند و سرمربي آبي‌ها را تواني نيست. چهره‌اش غمبار است و نگاهش حسرت‌برانگيز. سرمربي بدون شكست در داربي‌ها اين بار هم نباخت اما مانند مسابقه رفت در آخرين دقايق يك پيروزي بزرگ را از دست داد. حالش كه بهتر شد، مي‌‌گفت: «دلم مي‌خواست همان جا روي نيمكت بنشينم و ساعت‌ها كسي به سراغم نيايد» اما مگر ممكن بود.

خبرنگاران محاصره‌اش كردند و با چهره‌اي برافروخته از آنها خواست كه به او فرصت استراحت بدهند. در مسير راهروي رختكن ابتدا بايد از مقابل رختكن قرمزها مي‌گذشت. صداي شادي به گوش مي‌رسيد. به رختكن كه رسيد سكوت بود و سكوت.

در رختكن هر چه گفت، محرمانه است و خصوصي اما شبيه نقل قول‌هايي نبود كه در برخي رسانه‌ها عنوان شد. او از سياوش گلايه كرد و عليزاده.

از طرف شبكه 3 و برنامه پخش زنده به رختكن آمدند و از امير خواستند كه براي مصاحبه با فردوسي‌پور دوباره به آن بالا برود. سخت بود اما قبول كرد. كسي در گوشي به او چيزي گفت و پذيرفت كه برود. بعد از مصاحبه با عادل به اتاق كنفرانس رفت و اين بار بر خلاف دور رفت خبرنگاران چندان پرسشي نداشتند. از اتاق كنفرانس كه بيرون آمد تقريباً همه رفته بودند. راهروها خلوت بود و سكوها خالي. او به همراه دوستانش به هتل المپيك بازگشت.

واعظ‌آشتياني كه پس از مسابقه به رختكن نرفت در هتل منتظر مانده بود تا تيم از راه برسد. او تلاش مي‌كرد، خودش را ناراحت نشان ندهد. با تك‌تك بازيكنان دست داد و سپس امير را در آغوش كشيد. آنها به گوشه‌اي از لابي هتل رفتند و مشغول صحبت شدند. امير كمتر صحبت مي‌كرد. بچه‌هاي تيم و به خصوص تيم اصلي به دليل ترافيك و شلوغي خيابان‌ها در هتل ماندني شدند.

فابيو، جباري، پژمان، كوشكي، اميرآبادي و طيري دور يك ميز نشستند و مابقي هم در لابي هتل پخش شدند. واعظي چند دقيقه‌اي با امير و بازيكنان به صورت مجزا و خصوصي صحبت كرد و سپس رفت. بازيكنان زير چشمي به ميز سرمربي نگاه مي‌كردند و امير صحنه‌هاي 95 دقيقه را در ذهنش مرور مي‌كرد. اخبار ورزشي ساعت 30/17 شبكه خبر كه آغاز شد همه لابي هتل جلوي يك تلويزيون 32 اينچ جمع شدند. صحنه‌هاي مسابقه كه پخش شد التهاب بيشتري چهره امير را فراگرفت. به خصوص زماني كه صحنه تك به تك سياوش و خطاي هند عليزاده را دوباره تماشا كرد. پس از اخبار دوستان دوره‌اش كردند. آنها با همه منطق و احساس خود سعي مي‌كردند، چيزي بگويند تا امير را آرام كنند. او هميشه پس از مسابقه به لابي هتل المپيك كه مي‌رود سفارش آناناس مي‌دهد. دوستان پيش‌دستي كردند و ظرف آناناس را مقابل «اميرخان» گذاشتند اما وقتي كه تصميم گرفت به خانه برود آناناس‌ها دست نخورده بود.

در راه خانه «تلفني» با يك نفر صحبت مي‌كرد. مي‌گفت كه «تحمل ديدن اشك‌هاي هوتن را ندارم» پسر 10 ساله‌اش را مي‌گفت كه يكي دو روز قبل در تمرينات پيش‌بيني كرده بود كه «پدرم با دو گل پيروز مي‌شود» به خانه كه رسيد، اهالي خانه تلاش مي‌كردند تا خود را آرام نشان دهند. ناگهان يكي از اعضاي خانواده‌ به نكته‌اي اشاره كرد كه مانند يك قرص آرام‌بخش براي امير بود: «چند لحظه‌اي قبل از گل پرسپوليس، تلويزيون چند تا طرفدار ويلچرنشين پرسپوليس را نشان داد كه به شدت نگران مسابقه بودند. شايد دعاي آنها مستجاب شده است. اميرجان، آنها هم خدايي دارند.» عين همين نقل قول را امروز بعدازظهر در جلسه قبل از تمرين براي بازيكنانش تعريف كرد. درباره خوابش هم به بچه‌هاي تيم گفت:‌«ديشب تا صبح نخوابيدم!»

آرام‌ترين جا براي آغاز يك هفته سخت پس از لعنتي‌ترين تساوي دنيا كجا مي‌توانست باشد؟ امير صبح شنبه (امروز) باشگاه انقلاب را براي خلوت خود انتخاب كرد. صبح كه از خواب بلند شد تلفن خود را ساكت كرد و به سونا رفت. پس از سونا كمي حالش بهتر شد. بعدازظهر كمي از ساعت 15 گذشته بود كه به تمرين آمد. واعظي‌آشتياني، علي انصاري، علي نظري و قلعه‌نويي به رختكن مجموعه دستگردي رفتند.

در رختكن ابتدا آشتياني صحبت كرد و سعي داشت روحيه‌بخش صحبت كند.

آرام‌آرام چهره بازيكنان گشوده شد. زماني كه آنها متوجه شدند جريمه‌اي در كار نيست و در عوض مديرعامل و علي انصاري از پاداش هم صحبت مي‌كنند، خنده به سراغشان آمد. مخصوصاً زماني كه علي انصاري گفت: «بنابر صلاحديد آقاي مهندس آشتياني و تلاش و صدرنشيني شما تا اين لحظه مبلغ 100 ميليون تومان به عنوان پاداش به كليه بين اهالي تقسيم خواهد شد.» ناگهان همه دست زدند و فضاي رختكن تغيير كرد. آشتياني و انصاري كه رفتند امير صحبت‌هايش را اينگونه شروع كرد و اين گونه پرونده داربي 66 را بست: «من از شما ممنونم و افتخار مي‌كنم كه تيمي شديد كه پرسپوليس براي گرفتن تساوي در مقابل شما شادي مي‌كند. گلايه من از شما اين است كه صدرنشين ليگ برتر بايد با دقت بيشتري بازي مي‌كرد. به قهرماني در ليگ برتر فكر كنيد و بدانيد سخت‌ترين مسابقه شما بازي با مقاومت سپاسي است. ديگر به داربي فكر نكنيد.» امير چيزهاي ديگري هم گفت كه به شدت روحيه‌بخش بود. قبل از صحبت‌هاي او با بازيكنان چند دقيقه‌ قلعه‌‌نويي، نظري، آشتياني و انصاري هم در يك اتاق جداگانه به صحبت پرداختند. نزديك به ساعت 16 بود كه تمرينات استقلال آغاز شد در حالي كه آن بيرون پشت نرده‌هاي دستگردي صداي هواداران ناراضي از تساوي به گوش مي‌رسيد.

---------------------

و در آخر:

اگرچه ميگم :"لعنت بر فدراسيون" ولي به تيمم افتخار ميكنم كه پرسپوليسي ها از مساوي جلوش خوشحال شدن!زنده باد ژنرال..زنده باد استقلال!

!! نوشته شده توسط سورنا | 21:36 | یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 •

شاد باشيم؟

ميدونم ميدونم.به زودي اسم وبلاگ رو به ماهنامه،شايد سالنامه و حتي دو سال نامه(!!)تغيير بدم.شرمندم حس آپ نبود تا حالا كه امروز يه دفعه اومد.


هممم شايد شاد بودن بهتر از بقيه موارد هست؟ها؟به نظرم شادي وقتي مياد كه آدم كاري رو از روي زور و اجبار انجام نده و هر چي بهش حال داد بره به طرفش و انجام بده.فكر ميكنم كه منم به اين مهم رسيدم كه كلا شاد بودن خوبه و روحيه مثبت ميده به آدم!

------------------

درس ميخوانيم:

اوهوم فصله امتحاناته و هزار تا بدبختي..به نظرتون دي بدترين ماهه يا خرداد؟من نظرم رو دي هست چون آدم بعد دي هم بايد بياد مدرسه ولي خرداد انگيزه تعطيلي سه ماهه رو داره و خلاصه بيشتر كيف ميده به آدم!

در هر صورت من نه وزيرم،نه رئيس جمهورم و خلاصه هيچ كاره اي نيستم تو مملكت،پس نميتونم براي امتحانات سختمون كاري كنم جز اينكه به فكر خودم باشم و درس بخونم.تنها كاري كه تو ماه دي انجام بايد داد.

اگر كمي فكر كنيم ميبينيم كه ما دانش آموزيم.همونطور كه يه مربي فوتبال بايد تيمش رو تمرين بده و حريف رو آناليز كنه،مام وظيفه مون درس خوندنه.حالا يكي مثل من در طول سال درس نميخونه،دي و خرداد بايد مثل خر سرش تو كتابا باشه.پس بايد بخوانيم!

بازي ميكنيم:

فوتبال بازي كردن يه هيجان و انرژي خاصي به آدم مي بخشه.جدا از اينكه هميشه و تو همه مسابقات چه محلي و چه رسمي دعوا و درگيري و تنش وجود داره ولي من عاشق فوتبال بازي كردنم..پس هر روز چند ساعت بهش اختصاص ميدم تا تفريح كنم.شما فوتبال بازي نميكني؟بهت پيشنهاد ميكنم حتما يه بار امتحانش كن..ضرر نداره ها!

پي اس 2009 عجب چيزيه پسر..خيلي خوف كردم وقتي بازي كردم.يه مقدار طبيعي تر شده ولي تغيير اساسي نسبت به ورژن قبلي نكرده.هر دو روز يا سه روز مي ارزه آدم سه چهار ساعت وقتشو بذاره پاش و بازي كنه.مستر ليگ و ليگ ايتاليا به همراه تيم آث ميلان و ببر و ببر و قهرماني!اوج عشق و حال!


از فوتبال آرنا و هتريك چه خبر؟كسي از دوستان ما اونجا جديدا عضو نشده؟باب بي معرفتا وقتي ميگم خيلي حال ميده حتما خيلي حال ميده ديگه!روزانه 1 ساعت و بعضي روزا 5 ساعت روش وقت گذاشتن خيلي حال ميده.به صورت زنده بازي تيمت رو دنبال كردن هيجان زيادي داره و كل كل كردن من باب بازي هاي بعدي جز تفريحات سالم من شده!انگار شما صاحب يه باشگاه هستيد.طرفدار داريد و بايد اعلاميه بزنيد.شماره گذاري تيمتون يادتون نره.تازه اگر ساپورتر باشيد ميتونيد پيراهن هم طراحي كنيد..حتما مي ارزيد كه پول ساپورتر شدنش رو دادم ديگه..به هر حال وقتي كلي وقت تو اينا ميگذرونم ارزش يه مقدار پول رو هم داره!


احوال پرسي ميكنيم:

بله مگه ما نامرديم؟مگه ما بي معرفتيم؟زنگ ميزنيم به دوستان،به زورم كه شده پيداشون ميكنيم و صحبت ميكنيم.درد و دل ميكنيم،حرف ميزنيم بحث ميكنيم و كلي كار ديگه..فقط شماره بعضي از دوستان رو من قاطي كردم.حالا اگر مسنجر ديدمشون باهاشون اوكي ميكنم.

اس ام اس بازي ميكنيم:

هي اين رفيقاي ما ميگفتن خيلي حال ميده ولي ما گوش نميكرديم.ميگفتيم پولش ميره تو جيب مخابرات ولي فهميدم روزي يه ساعت اس ام اس بازي با دوستان و آشنايان حس و حال ديگه اي داره و كمك ميكنه آدم ملت رو يادشون نره.شايد بهتر باشه كمي كمتر موقع اس ام اس بازي كل كل كنيم و بيشتر صحبت كنيم و حرف بزنيم و كمك بگيريم و بكنيم(!!)و غيره!


با تشكر از آرمينا كه حس و حال آپ رو بهم داد.


!! نوشته شده توسط سورنا | 22:55 | شنبه بیست و یکم دی 1387 •

Evanescence - Lithium

سلام سلام سلام!

خیلی وقته آپ نکردم.دلیلش هم مشکلات درسی که دارم رفع میکنم.حالا بگذریم که هر چقدر هم درس میخونم نمره هام خوب نمیشه..به هر حال میگذریم.

امیدوارم که حالتون خوب باشه و اینا..دلم برای تک تک رفیق هام تنگ شده.آرش و علیرضا و کمیل و آرمینا و مسعود و مهرناز و دانیال(مخصوصا این بی معرفت که خیلی وقته ندیدمش)و سینا و ساراها و تینا و کمی هم پرستو(:d) و بقیه دوستان که الان خاطرم نیست!

آقا مام اومدیم که گذاشتن لیریکس و ترجمش تو وبلاگ رو خز کنیم.از تمام کسانی که این کار رو دوست داشتن و حالا به خاطر خز شدن دیگه این کارو نمیکنن شرمندم ولی به هر حال منم خواستم یه آپی کرده باشم.

آهنگ لیثیوم که جز شاهکارهای اونسنس(بازم شرمنده اگر اشتباه نوشتم اسمو)هست رو به صورت ضعیف(باب من زبانم اونقدر هام شاخ نیست خب)ترجمه کردم.امیدوارم حداقل تا آخر بخونیدش!:d

---------------------

لیثیوم، نمیخوام تو خودم زندانی بشم

لیثیوم، نمیخوام فراموش کنم که بدون تو بدون چه حسی داره

 لیثیوم،میخوام عاشق بدبختی هام بمونم

اه. . .اما نه دیگه نمیخوام باهاشون سر کنم

 بیا به تخت خوابم، نذار تنها بخوابم

نمیتونستم پوچی که در نبود تو منو فرا میگیره رو پنهان کنم

هیچوقت نمی خواستم نسبت به هم بی احساس بشیم

 فقط (مشکل اینجا بود) که به اندازه کافی مست نکرده بودی

 تا بگی عاشقم هستی

نمیتونم به خودم اتکا کنم

نمی دونم چه مرگم شده !

لیثیوم، نمیخوام تو خودم حبس بشم

لیثیوم، نمیخوام فراموش کنم که بی تو بودن چه حسی داره

 لیثیوم،میخوام عاشق مصیبتم بمونم

نمیخوام بذارم ایندفعه منو خوار کنی

آرزوهام رو به امید پرواز خفه می کنم

تو این تاریکی خودم رو شناختم

تا بی خیالش نشم نمی تونم آزاد بشم

دست از سرم بردار

عزیزم به هر حال می بخشمت

هر چیز دیگه ای بهتر از تنهایی هست

و فکر کنم در انتها مجبور بشم فرو بریزم

جای خودم رو میان خاکستر ها می دونم

نمیتونم به خودم اتکا کنم

نمی دونم چه مرگم شده !

لیثیوم، نمیخوام تو خودم حبس بشم

لیثیوم، نمیخوام فراموش کنم که بی تو بودن چه حسی داره

 لیثیوم،میخوام عاشقت بمونم

آه  ! میخوام بی خیال همه چی بشم

 ----------------

فعلا!

!! نوشته شده توسط سورنا | 17:13 | پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 •

بیهودگی

جدیدا احساس میکنم که زمان داره برام به سرعت میگذره و منم هیچ استفاده ای ازش نمیکنم.اصلا ربطی به درس اینا هم نداره.حتی جدیدا احساس نمیکنم که دارم ذره ای از زندگیم رو لذت میبرم.احساس میکنم وقتم داره تلف میشه.کاری برای انجام دادن ندارم و حوصله م سر میره.

برای اولین بار دوست دارم که مدارس هر چه زودتر شروع بشه.هیچوقت تا حالا دوست نداشتم که برم مدرسه.حتی سالهای پیش هفته اول مهر رو هم به طریقی میپیچوندم و مدرسه نمیرفتم ولی امسال نمیدونم چم شده.نمیدونم چرا اینجوری شدم.چرا احساس میکنم وقتم با مدرسه پر میشه.اونجا سرگرم میشم.حتی جدیدا علاقه زیادی به درس خوندن هم پیدا کردم.امیدوارم این حس تا آخر سال با من بمونه چون اگر نمونه بدبختم :d !

دیشب  رفتم خیابون قدم بزنم.یک ساعت تو خیابون ها راه میرفتم و فکر میکردم.احساس کردم که واقعا زندگیم داره به پوچی میگذره.نمیدونم!

خیلی بدم میاد از این سبک آپ کردن ولی خب مجبور بودم این مورد رو که تو دلمه رو بریزم بیرون.هممم!

-----------------------
دوستان عزیز..افرادی که علاقه زیادی به فوتبال دارن دو تا سایت خوب هست که میشه توش به عنوان مربی و سرپرست باشگاه یه تیم بازی کرد.در واقع برای باشگاه مربی بخری و کارهای مختلفش رو بکنی.اسپانسر و تمرین و غیره و غیره که خیلی جذابه.

http://www.hattrick.org
http://www.footballarena.org

سایت دوم تازه تاسیس تر از اولیه هست و ایرانش هم چند روزه که راه افتاده.اگر الان بجنبید تو لیگ های بالاتری میفتید و تیمتون شاخ تر میشه.خیلی بازی آنلاین و جذابیه!

جفتشون نیاز به ای دی اس ال هم ندارن چون تو محیط HTML برگذار میشه و مثل یه صفحه عادی میمونه.قرار هم نیست شما خودتون جای بازیکنان بازی کنید،فقط نقش ارنج کننده و سرپرست باشگاه رو دارید.

انجمن فارسی دومی راه افتاده ولی خب تازه کاره و هنوز کامل نشده.
اولی هم هنوز کامل راه نیفتاده ولی به زودی تکمیل میشه و راه میفته.
http://irwebgamers.org

حتما عضو بشید.فعلا!
!! نوشته شده توسط سورنا | 17:25 | یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 •

بازی با تشکر :d !

من سوژه برای آپ ندارم خداییش،هر موقع میبینم از این حرکت های گروهی تو وبلاگ های دوستان انجام میشه منم خوشحال میشم و میتونم بیام که آپ کنم.

قبل از اینکه شروع کنم،قهرمانی تیم جوانان بسکتبال و والیبال رو در آسیا به همه دوستان تبریک میگم و امیدوارم که تو رشته های دیگه همچون فوتبال هم به این موفقیت هایی که واقعا هر ایرانی رو خوشحال میکنی برسیم.

------------------
نمیدونم چرا ولی حوصله اینکه بشینم تک تک تمام دوستان رو بنویسم و ازشون تشکر کنم رو ندارم.چون اولا من اینقدر دوست دارم که هر کدومشون بهم یه جورایی کمک کردن یا دوران خوبی باهاشون گذروندم.بنابراین اگر بخوام بیام و بنویسم و از همشون تشکر کنم هم یه جورایی به نظرم خوب نمیشه هم ممکنه بعضی ها رو یادم بره.پس با عرض معذرت از بقیه دوستان من فقط رفیق های صمیمیم رو نام میبرم.

من از جادوگران خسته شدم.ازش استعفا دادم و اومدم بیرون ولی همیشه این سایت رو دوست دارم.چون من رو با افرادی آشنا کرد که واقعا از ته قلب دوستشون دارم و از بودن باهاشون لذت میبرم.یعنی شاید بگم تنها سودی که این سایت برای من داشت همین دوستانی بود که باهاشون آشنا شدم و تونستم روابطمو باهاشون قوی تر کنم و حالا جوری شده که هفته ای چهار پنج بار با هم میریم بیرون و خوش میگذرونیم و به فکر همیم و ... .افرادی که تو غم و خوشی با آدم هستن.میشه باهاشون خوش گذروند و از تک تک لحظات زندگی لذت برد.اول از همه مسعود که واقعا جدیدا احساس میکنم خیلی بهش نزدیک تر از قبل شدم.تقریبا به عنوان داداش بزرگتر هر مشکلی داشته باشم،هر حرفی باشه میرم بهش میزنم و کمک میگیرم ازش.با هم در مورد همه چی حرف میزنیم و ... .تازه شم داداشم طرفدار مایکلم هست :دی !

آرش و علیرضا و کمیل و آرمینا م که جز افرادی هستن که وقتی دوست دارم با کسی حرف بزنم،درد و دل کنم یا مطلبی رو بگم و راهنمایی بگیرم یا باهاشون بخندم و ... کم نمیذارن و در دسترس هستن.من خیلی از مدت زمان وقتمو با علیرضا و آرش و دانیال میگذرونم به ترتیبی که شاید هر روز همدیگه رو میبینیم یا حرف میزنیم.کارمون به جایی رسیده که در مورد  همه چیز دیگه صحبت میکنیم.یعنی هر بار هر کسی پایه هر حرفی باشه میزنیم.دانیال هم پسر خیلی با صفایه.یعنی من شخصا خیلی با دانیال حال میکنم،یه جورایی مثل خودمه.از نظر رفاقت هم که هیچوقت کم نمیذاره.

آرمینام که نقش ارشاد رو ایفا میکنه و هر دفعه من هر کاری میکنم توسطش خفت میشم.خیلی همدیگه رو اذیت میکنیم ولی خیلی دوستش دارم.

بهنام و میلاد هم که بهشون شدیدا عشق می ورزم.من با میلاد بیرون جادوگران آشنا شدم،خیلی پسر خوبیه و هر روز باهاش صحبت میکنم.البته بیشتر بحث هامون بی ناموسیه و اینا!:دی !بهنام که وقتش پره و بالاخره عیال داریه و زندگی!با این حال هر هفته در جریان کاراش هستم و صحبت میکنیم.کلا با نوع رفتار و صحبت بهنام خیلی حال میکنم.

مهرناز که واقعا وقتی باهاش میریم بیرون لذت بخشه.دختر شاد و سر زنده و به قولی این کارس.از نوع رفتار و صحبت هاشم خیلی خوشم میاد.خلاصه هر چی بگم کم گفتم از مهرناز!

سینای جیگر.با سینا خیلی حال میکنم.وقتی تو دیدارهای دوستانه ما شرکت میکنه واقعا لذت بخش میشه اون دیدار.پسر با جنبه ایه.

و دوستان دیگه ای که اندازه داداش و آبجی هام دوستشون دارم و باهاشون حال میکنم.سارا ها ،یکتا،نگار و ندا،فرگل،تینا،مجتبی،رضا،مهدی،شهاب،گلبرگ و مهرناز ... !

هممم من که اسم همرو تقریبا گفتم..جدا از اونایی که یادم رفت اسمشونو بیارم عذرمیخوام..اگرم ناراحت شدین به جهنم..اصلا به من چه :d !


!! نوشته شده توسط سورنا | 19:8 | چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 •

بازی با مرگ!

ممنون از کمیل که ازم دعوت کرد.

اول من میخوام بدونم ایده اولیه این بازی با کی بود؟یکی این موضوع رو برای من روشن کنه من خیلی خوشحال میشم.
دوم اینکه من زودتر از این تو بازی شرکت نکرده بودم تا شما نفهمید که چند بار بد شانس بودید که من هنوز زندم.برای اینکه کلا روحیه داشته باشید هم قصد داشتم اصلا شرکت نکنم ولی خب بعدا به این نتیجه رسیدم که  به من چه؟

----------------
1)

3 سالم که بود داشتم جلوی تلوزیون خونه مامان بزرگم بازی میکردم.بعد کشوی میز تلوزیون باز بود.من همینجوری که بازی میکردم پام رفت رو اون.به طرز عجیبی تی وی بر عکس شد و داشت مستقیم میومد بخوره تو سرم.یعنی اگر میخورد تو سرم نابود میشدم بعد یکی از فامیل هامون با سرعت بهم نزدیک شد و در آخرین لحضه تی وی رو گرفت و من نجات پیدا کردم.تا یه مدت نفهمیدم چی شد.

2)

سال پیش من تو یه مسابقه فوتبال(من دروازه بانم)بازی میکردم.بعد تو یه شوت من مجبور شدم که شدید شیرجه بزنم تا گل نخوریم.چون بازی گل طلایی بود و اگر گل میخوردیم می باختیم من خیلی زحمت کشیدم ولی اصلا حواسم به تیرک دروازه نبود.محکم به سمت تیرک رفتم،توپ رو گرفتم ولی محکم با سر خوردم به تیرک.تو حالت ظاهری سرم مشکلی پیدا نشده بود ولی وقتی به سرعت به بیمارستان منتقل شدم متوجه شدیم که یه بلا سر رگ های مغزیم اومد.دکتره میگفت اگر فقط یه ذره محکم تر میخوردم بهش هم جمجمه ترک بر میداشت هم رگ های مغزیم پاره میشد.

3)

یه تابلوی بزرگ داشتیم تو خونه.بعد این دقیقا رو لبه بالایی شومینه خونه بود.منم بچه بودم و یادم نمیاد اونجا بازی میکردم یا داشتم قاب عکس نگاه میکنم.ناگهان زمین لرزید و قاب عکس به سمتم اومد.بعد صورتم به سمت بالا بود و اون قابل عکس مستقیم اومد خورد تو صورتم.شانسی که آوردم این بود که فقط صورتم شدید زخم شد و هیچ آسیبی به چشمم نرسید یا اگر اون قاب عکس به صورت دیگه ای می افتاد و نوک تیزیش میومد سمتم،کامل میرفتم تو مغزم و من نابود میشدم.

4)

ماجرای بعدیشم که ماشین فامیلمون بود که داشتیم از شمال بر میگشتیم.صبح زودش این مست کرده بود و با سرعت 120 تا 150 تو جاده چالوس به سمت تهران حرکت میکرد.بعد شب هم بود و خوب هم اطرافش رو نمیدید.اولش کیف کردیم و گفتیم خندیدیم و اینا ولی به یه جا که رسیدیم چسبیدم به صندلی و شروع کردم به نوشتن وصیت.

وقتی سالم رسیدم خونه به همراه فامیل کوچیکترم که اون هم سوار ماشین بود به شدت به جون راننده افتادیم و تا میخورد زدیمش!

-------------------
طبق رسم من هم از علی و ندا و سحر و نوید دعوت میکنم که تو این بازی شرکت کنن.


 
!! نوشته شده توسط سورنا | 22:3 | یکشنبه دهم شهریور 1387 •

مایکل جکسون!

جمعه(8 شهریور،مصادف با 29 آگوست)تولد مایکل جکسون بود.خواننده ای که واقعا قشنگ میخونه و برای تک تک آهنگ هاش زحمت میکشه.تولدش مبارک.

من نظر شما رو به این صفحه جلب میکنم تا کامل در مورد مایکل جکسون اطلاعات کسب کنید.فکر میکنم ارزشش رو داره که یه بار بخونیدش.

--------------
نظر خواهی برای این پست فعال نیست.شما انتقاد هاتون رو تو پست قبلی بگید.ممنون!
 
!! نوشته شده توسط سورنا | 21:21 | شنبه نهم شهریور 1387

سفر شمال - شانس !

با عرض معذرت به دوستان جیگرز..چون عموما از آپ های غمگین خوشم نمیاد یه مدت که یه ذره ناراحت بودم نتونستم آپ بکنم.میخواستم گزارش سفر رو هم بزنم ولی خب چیز جالب و خاصی نداشت جز چند نکته که میگم و بعد میرم سر اصل مطلب:

*حضور پسر خاله 12 ساله من در این سفر:

خب متاسفانه این پسر خاله من به شدت در آرزوهاش به سر میبره و موضوع بدترش اینه که در مورد همه چیز میتونه نظر بده.یعنی من نشد یه حرف درست حسابی بتونم اونجا بزنم این نظر نده.سایت،نت،ماشین،موبایل،جک و درخت و دریا و ... .بعد چون این فرد بیشتر به من وصله،من تمام مدت باید به حرفهای این بشر گوش میکردم و بعد از مدتی شبیه اون شکلکی شدم که موهاش رو میکنه.بعد موضوع مهمتر اینه که این بشر تنها کسیه که تو خانواده ما درست حسابی درس میخونه.تیزهوشانم امسال قبول شده و دیگه بدبختی ما تو خانواده س.با بچه ها میبریمش تو خفا میزنیم تو سرش ولی تو جمع خانواده ملت ازش طرفداری میکنن و اینا کلا نمیشه حرفی زد بهش و فرمانروایی میکنه.مایه افت خانواده ماست!

*آب گرم رامسر که حتما میدونید از زمین میجوشه.بعد این برای بدن به خصوص استخون های پا خیلی مهمه و خوبه.بعد من غلط کردم و رفتم تو این آب گرم.باورتون میشه هر روز میرم حموم و خودمو به شدت میشورم.با هر وسیله ای شده خودمو صابون میزنم ولی تا دو سه شب پیش هنوز بوی گوگرد اونجا رو میدادم.انگار نشسته بود تو بدنم اصلا.روم نمیشد برم بیرون.

*یه بستنی فروشی نزدیک ویلای ما بود.من فکر میکنم فالوده های این از فالوده های تهران هم خوشمزه تر بود.یعنی اینقدر فوق العاده درست میکرد که من به اجبار هر روز یه دونه میخوردم ولی خب کیفیت بستنی ایناش خوب نبود برای همین همش فالوده میزدم.البته خب به دلیل فوتبال ساحلی که بازی میکردیم صد در صد نه تنها کالری های فالوده نابود شده بلکه کالری ناهار و شام هم نابود میشد.به قدری ما تو این رطوبت عرق میکردیم که میرسیدیم خونه آب تو بدنمون نمونده بود.


===============
خب حالا بریم سر اصل قضیه.من و آرمینا دیشب برای اولین بار به یه نتیجه مشترک رسیدیم(:d).اونم این بود که ما خیلی خوش شانس بودیم که با چنین اکیپی دوست شدیم و آشنا هستیم.یعنی اگر جادوگران هیچ سودی برای من نداشته،همین که منو با مسوت،کمیل،علیرضا،آرمینا،آرش،مهرناز و بقیه دوستانی که خودشون میدونن باهاشون تو مسنجر لاو میترکونم ولی خب چون اسم همه رو نمیتونم بگم کم گفتم که ناراحت نشه کسی.تمام خواهر و برادر های گلم.تمام خاله ها و مادر بزرگم(مریم)که واقعا ما رو مشعوف میکنه میتینگ میاد با این سنش.خیلی دوست داشتم برای تک تکتون یه جمله بگم ولی خب جملات من توانایی توصیف شما ها رو نداره.

چند وقت پیش وحید کار قشنگی کرده بود.منم میخوام به تقلید از اون از همه شما دوستان درخواست کنم که هر کدوم در مورد من یه چیزی بگید.ترجیح میدم انتقاد باشه تا خودمو درست کنم.

                                                                   
!! نوشته شده توسط سورنا | 11:23 | جمعه هشتم شهریور 1387 •

RSS